بایگانی‌ها: شهدای خانیک

  • شهید احمدرضا برزگر

    نام : احمد رضا

    نام خانوادگی: برزگر

    نام پدر: محمد

    تاریخ تولد:۱۳۴۵/۰۲/۰۱

    محل تولد: خانیک

    تاریخ شهادت:۱۳۶۹/۰۸/۱۲

    محل شهادت:فکه

    محل دفن: بهشت زهرا تهران

     

    مختصری پیرامون زندگی شهید احمدرضا بزرگر:

    شهید بزرگر در خانواده ای کشاورزو مذهبی در روستای خانیک فردوس  دیده به جهان گشود پدر شهیدبه دلیل اینکه در حد محدودی کشاورزی داشتند وکفاف مایحتاج زندگی را نمی نمود تصمیم به مهاجرت از روستا گرفتند وخانواده شهید محترم شهید به باقرآباد کهریزک رفتند .و پدر ایشان درمرغداری مشغول به کار شدندو(در باقر آباد معروف به اسماعیل خراسانی بودند).ومادر ایشان در کارخانه پریموس سازی مشغول گردیدندوبار ها شده بود که مادر ایشان در حالی که احمد رضا را پشت بسته بودند ساعت ها در کارخانه برای چرخاندن چرخ زندگی فعالیت نموده بودند .واحمدبود که از مادر وپدر سخت کوشی و بدست آوردن روزی حلال را می آموخت. وکم کم رشد یافت ومقطع ابتدای وراهنمایی را پشت سر گذارد.

    شهید بزرگرپس از آن به کار در کارخانه کنسرو ومربا سازی شفق پرداختند. ودر کارخود بسیار کوشا وفعال بودند. تا اینکه با آغاز جنگ وشرایط آن زمان ،در بسیج اصناف ثبت نام نمودند وعازم میادین نبرد افتخار وایثار می گردد ودر عملیات والفجر مقدماتی در منطقه عمومی فکه در حالی که چندین روز در محاصره شدید دشمن بعثی بودندمرغ جانشان از بدن خاکی کوچ و به لقا الهی نائل می گردند.وپس از هفت سال در حالی مانند آقا ومولایشان امام حسین سر در بدن نداشتند توسط گروه تفحص ازبین پنجاه شهید به دلیل اینکه لباس ایشان کاملا سالم بودواز قرآنی که درجیب ایشان بود شناسایی ودر تاریخ ۱۲/۸/۱۳۶۸ پیکر پاکشان تشیع ودر بهشت زهرای تهران به خاک سپرده می شوند

    روحش شادو راهش پررهروباد

    خاطره:

    یکی از همرزمان شهید که از همان شهدای گرانقدر فکه می باشد برتکه کاغذی می نویسد چند روز است که در محاصر هستیم وهیچ برایمان نمانده است وبچه ها در حالی که تشنه هستند.جان می دهند.

    جهت شادی روح پدر بزگوارشان صلوات

    مادر جنگ ،ابهت دو ابرقدرت شرق وغرب را شکستیم.

    امام خمینی(ره)

    تقدیم به شهدای افتخار آفرین فکه وشهید بزرگر:

    ردّی ازچشمان تو،پشت گرایی سوخته باز می گرددبه دنبال توپایی سوخته

    خاک را گشتیم ومی جوییم ومی جوییم باز یک پلاک ساده با تن پاره هایی سوخته

    استخوان های تو امروز پیدا کرده ایم نوحه می خوانیم امشب،باصدایی سوخته

    نوحه می خوانیم ومی سوزیم در کوچ شما بچه های فکه ! هرشب در عزایی سوخته

    نوحه می خوانیم ومی شوییم باسیلاب اشک قطعه پاره ی جسمی،خدایی،سوخته

    نوحه ها این داغ راتا بی نهایت می برند سمت نخلستان وشب،تاکربلایی سوخته

    سمت شهری که نفهمیده ست بوی یاس را در کفن پیچ شهیدسرجدایی، سوخته

    اهمیت سیره شهدا:

    شهدا ملاک وشاخص تفکر بسیجی می باشند چون حاملان اصلی تفکر بسیج شهدا بودند .واین میراث معنوی واخلاقی دفاع مقدس ، تنها به سیره شهدا منحصر نمی گردد،بلکه مادران وپدرانی که با اخلاص واعتقاد وعشق به اسلام ،پاره های وجود خویش را در راه خدافدامی کردند وبه این ایثار وفداکاری افتخار می نمودند که قلم از بیان ایمان ایشان عاجز می باشد

    عکس:

  • شهید غلامحسین ناظری

    نام :غلامحسین

    نام خانوادگی: ناظری

    نام پدر: حسنعلی

    تاریخ تولد: ۱۳۴۰/۰۷/۱۵

    محل تولد: خانیک

    تاریخ شهادت:۱۳۶۷/۰۴/۳۱

    محل شهادت:سومار

    محل دفن: خانیک

    یگان اعزام کننده: بسیج جهادگر جهاد



    زندگی نامه جهادگر «شهید غلامحسین ناظری»
    بسم رب الشهدأ و الصدقین

    «ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفأ کانهم بنیان مرصوص»

    خداوند آن مؤمنان را که در صف جهاد کافران مانند سد آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست می دارد. «قرآن مجید»

    جهادگر «شهید غلامحسین ناظری» در سال ۱۳۴۰ در روستای خانیک از توابع شهرستان فردوس در خانواده ای زحمت کش و کشاورز و متدین و دوستدار اهل بیت(ع) چشم به جهان گشود.

    گفتنی است: این شهید گرانقدر برای سومین بار در مورخه ۱۳/۴/۶۷ مشتاقانه به فرمان امام خود لبیک گفت و عازم مناطق جنگی کشورمان شد و پس از چند روز ایثار و از خود گذشتگی بر اثر بمباران های شیمیایی و اقدامات ناجوانمردانه رژیم بعثی و منافقین کوردل در مورخه ۳۱/۴/۶۷ روح ملکوتیش را که در قفس کالبدش محبوس بود آزاد گردید و پر کشید و به سوی معبودش شتافت.

    وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حافظ روستای خانیک به اتمام رسانید و سپس به علت عدم وجود مدرسه راهنمایی در روستای خانیک جهت ادامه تحصیل به شهرستان فردوس عزیمت نمود و در مدرسه راهنمایی سید جماالدین اسد آبادی مشغول به تحصیل شد و به علت علاقه ای که به امور فنی داشت تحصیلات دوره راهنمایی را ناتمام گذاشت و برای نیل به هدف مذکور در یکی از تعمیرگاه های اتومبیل در شهر فردوس مشغول به کار شد.

    شهید عزیز، کمال اخلاق اسلامی را دارا بود و قلبی سلیم و چهره ای بشاش و گشاده رو داشت و در شجاعت و سخاوت بی نظیر و در گفتار و کردارش با وفا و متین بود و هر عکس العمل ناشایستی را با خنده و با زیبایی خوش پاسخ مناسب می داد.

    برخوردش با اقوام و دوستان چنان خالصانه و عاقلانه بود که درک کرده بود و در هنگام پیش آمدن گرفتاری ها و مشکلات و مصایب صبور بود و آن را مد نظر داشت و از امکاناتی که در اختیارش بود جهت بذل و بخشش به اقوام و دوستان از هیچ کوششی دریغ نمی کرد ولی هیچ علاقه ای به امور مالی و زرق و برق دنیای فانی نداشت و نسبت به آن بی اعتنا بود و از حداقل امکانات حداکثر استفاده را می کرد. اخلاق و رفتار و کردارش در منطقه الگو و زبان زد تمامی مردم بود.

    شهید گرانقدر در انجام مقررات و اداء وظیفه مقید بود و به همین جهت برای انجام خدمت سربازی در تاریخ ۲۲/۱۲/۵۹ به شهرستان تربت حیدریه معرفی و اعزام شد و مدت آموزش سربازی را در آنجا سپری و بقیه مدت سربازی را در شهرستان شیراز تا مورخه ۲۲/۱۲/۶۱ به پایان رسانید و در این مدت باز هم به دلیل علاقه بیشتر در قسمت موتوری یگان مشغول به کار شد و پس از اتمام دوره سربازی چون شیفته ی ارگان های انقلابی بود و بهتر می توانست در خدمت مردم محروم روستایی باشد جهاد سازندگی را جهت خدمت برگزید و در این ارگان علاوه بر کارائی و خلوص نیتی که در کارش داشت هرگز از جبهه های حق علیه باطل غافل نمی شد و جهت مقابله با نیروهای بعثی برای نخستین بار در تاریخ ۱۵/۸/۶۲ عازم جبهه های نور علیه ظلمت شد و با تمام توان انجام وظیفه نمود و در تایخ ۱/۱۰/۶۲ مدت مأموریتش به پایان رسید و در سنگر جهاد سازندگی مشغول به کار شد.

    شهید ناظری باز هم با رفتن یک مرتبه به جبهه و تلاش در پشت جبهه را کافی ندید و برای دومین بار در تاریخ ۱۴/۸/۶۵ با توجه به حضور برادرش «شهید محمد حسین ناظری» در جبهه عازم مناطق عملیاتی گردید که از خود گذشگی ها و شجاعت و ایثار او زبان زد تمامی سنگر سازان بی سنگر هست و به گفته یکی از مسوولین مهندسی رزمی جهاد شهید ناظری در مدت مأموریتش در سخت ترین شرایط مسوولیت ارتباطی و تدارکاتی محوری را به مدت ۲ ماه به عهده داشت که برادران اعزامی هیچ کدام بیش از ۱۰ روز تاب و توان مقاومتش را نداشتند.

    در همین مدت مأموریت دچار حملات شمییایی نیروهای بعثی شد که بر اثر امداد های غیبی و الطاف لایزال الهی نجات یافت و در همین ایام برادر کوچکترش که در منطقه عملیاتی مریوان مشغول خدمت سربازی بود با وجود دوری راه بدیدارش آمد و پس از چند روزی ملاقات با هم قرار گذاشتند که در تاریخ معین به زادگاهشان روستای خانیک و شهرستان فردوس مراجعت نمایند.

    بر همین اساس برادر کوچکتر ایشان «شهید محمد حسین ناظری» به منطقه مریوان بازگشت و پس از چند روزی در همین منطقه به شهادت رسید و نتوانست به وعده خود را جامه ی عمل بپوشاند و طبق قرار قبلی «شهید» «غلامحسین ناظری» به فردوس مراجعت نمود ولی نتوانست برادرش را در روز تعیین شده ملاقات نماید چرا که برادرش دعوت حق را لبیک گفته بود.

    این شهید بزرگوار در تشیع پیکر مطهر برادرش شرکت نمود و کمال صبر و بردباری را از خود نشان داد و کما فی السابق در جهاد سازندگی در قسمت های کشاورزی مشغول به کار شد و با رغبت بیش از پیش به انجام وظایف شغلی محوله خویش پرداخت. گفتنی است: وی در اواخر اردیبهشت ۱۳۶۷ (ازدواج) عقد کرد.

    او با تمام مشکلات و کمترین چشم داشت همیشه در تب و تاب جبهه های حق علیه باطل سوخت و به خوبی آیه ی قرآن مجید را که مردم به زندگی دنیا دلشادند در صورتی که دنیا در قبال آخرت متاعی بیش نیست درک کرده بود و سرانجام طاقت نیاورد و برای سومین بار در مورخه ۱۳/۴/۶۷ مشتاقانه به فرمان امام خود لبیک گفت و عازم مناطق جنگی کشورمان شد و پس از چند روز ایثار و از خود گذشتگی بر اثر بمباران های شیمیایی و اقدامات ناجوانمردانه رژیم بعثی و منافقین کوردل در مورخه ۳۱/۴/۶۷ روح ملکوتیش که در قفس کالبدش محبوس بود آزاد گردید و پر کشید و به سوی معبودش شتافت.

    عکس:

    خاطرات مادرشهید:
    غلامحسین دارای سه خصلت بود که سایرین نداشتند یکی ازخصائل،
    او پسری مظلوم بود سرش به کارخودش بود وآزارش به کسی نمی رسید
    دوم از خصلت خوب او گوش به فرمان پدرومادر بود وسومین خصلت
    شهید صبر واستقامتش بود که آخرعمر همراهش بود.برخوردهای خوب وجاذب داشت هروقت واردخانه می شد می خندید.اگراوضاع زندگی روزانه
    برطبق میل وخواسته اش نبود ابراز ناراحتی نمی کرد وراضی بود به رضای
    پروردگار.درمقابل مشکلات استقامت به خرج می دادبه مال ومنال
    دنیا دلبستگی نداشت وعلاقه شدیدی به خدمت به مردم داشت که به
    همین دلیل وارد جهادسازندگی شد چون جهادسازندگی یک نهادی
    بود که خدمت به محرومین می کرد.
    دررابطه با ازدواج ایشان،ما مقدمه ازدواج ایشان رافراهم کردیم بنا
    بود که با دخترخاله اش ازدواج کند که قرار شد به جبهه برود وبرگردد
    که مراسم عقدش را برگزارکنیم که ایشان به جبهه رفتند وبرنگشتند.
    نسبت به انجام واجبات وترک محرمات کوشا بود.نمازش را اول وقت
    می خواند می دانست نماز اول وقت خواندن موجب می شود که خداوند به عمر انسان برکت می دهد وکساینکه خیروبهره اززندگی وعمر خود ندارند
    علتش کم توجهی به نمازاول وقت است.درراهپماییها وتظاهرات مردمی
    شرکت می کرد.من بااینکه یکی دیگر هم ازفرزندانم شهیدشده وداغ دیدن سخت است معهذا خوشحالم که فرزندانم در راه اسلام وطبق فرمان
    نایب بر حق امام زمان به جبهه رفتند وشهیدشدند.
    خاطره دیگری که ازشهید دارم این است که برادر شهیدش را درخواب
    دیده بود که با هم در یک باغ پر از میوه وگل های رنگارنگ  قدم
    می زنند برادرشهیدش به اوگفته که تو هم ازاین باغ شریک هستی
    که پس ازمدت کوتاهی خبر شهادتش را آوردند خیلی دوست داشتم
    صورت فرزندعزیزم را ببوسم ولی نگذاشتند واین آرزو هنوز بر دلم
    باقی است.
    خاطرات همرزم شهید(محمد علی عاقلی مقدم)

    شهید غلامحسن ناظری در مقابل مشکلات وسختی ها مقاوم بردباربود
    وسعی می کرد به خاطر توان بالایی که داشت به سایرین کمک کند
    به خصوص در عملیات های جنگی به مصدومین ومجروحین جنگی کمک شایانی داشت از نظر شجاعت انسان کم نظیری بود در همان وقتی که
    منطقه به وسیله دشمن بمباران شیمیایی می شد آب سنگرتمام شده بود
    ازجا بلند می شد وبه فکر آب آوردن برای بچه ها بود مطیع فرمان
    حضرت امام بود وبه دلایت عشق می ورزید.

    خاطرات همرزم دیگر شهید(غلام علی ضامن)
    شهید ناظری در مرحله دومی که به  جبهه آمده بودند رانندگی تانکر
    آب را عهده دار بودند که درخط مقدم برای رزمندگان اسلام سقایی
    می کرد ونحوه شهادت شهید ناظری این بود وقتی برای نجات یکی از
    رزمده ها اقدام می نماید به وسیله بمب شیمیایی دشمن مجروح وبیمارستان
    باختران به درجه رفیع شهادت نائل می شوند.
    شهید ناظری فردی خوش اخلاق وخوش برخورد وخنده رو بود.بیشترعمل
    می کرد وکمتر شعار می داد.به انجام  واجبات وترک محرمات خیلی
    مقیدبود.شجاعت شهید در دقایق آخر عمرش برای ابد در تاریخ ثبت
    شد چون اول برای اسلام ودر ثانی برای نجات جان همرزمش جان خود را
    فدا کرد ودوست همرزمش را از زیر آوار به درآورد وخودش شهید
    شد.   

  • شهید احمدرضا برزگر

    شهید احمدرضا برزگر، فرزند محمد، متولد ۱ اردیبهشت ۱۳۴۵ در خانیک و شهید ۱۲ مرداد ۱۳۶۹ در فکه. در آرشیو سایت، شرح زندگی و تصاویر ایشان منتشر شده است.

  • شهید غلامحسین ناظری

    شهید غلامحسین ناظری، فرزند حسنعلی، متولد ۱۵ مهر ۱۳۴۰ در خانیک و شهید ۳۱ تیر ۱۳۶۷ در سومار. در آرشیو سایت، زندگی‌نامه و ویدئوی معرفی ایشان موجود است.

  • شهید محمدحسین صفری

    محمدحسین صفری

    نام پدر: محمدتقی

    تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۱/۴

    محل تولد: خانیک

    تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۱/۲۶

    محل شهادت: جزیره مجنون

    محل دفن: خانیک

    یگان اعزام کننده: کربلای ۵

     


    متن وصیت نامه شهید محمد حسین صفرى

    بسم الله الرحمن الرحیم‎

     (( و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون . بقره ( ۱۵۴ ) ))‎ ‏<< و آن کسى را که در راه خدا کشته شود مرده نپندارید بلکه او زنده ابدى است ولیکن همه شما این حقیقت را در نخواهید یافت. >> ‎ ‏سپاس خداى را که مرا به سوى خویش خواند و شهادت به لقاء حق را نصیبم نمود تا روح خود را در جوار او به دریاى اکرام بى‌کرانش نشانم و رخت از دیار فنا به بقاء بنهم و به زندگى جاوید برسم و حمد و ستایش او را که مرا در دنیا با رهروان و شیرمردان راه پاک حسین قرین ساخت و عشق به کربلاى آن حضرت را جلوه گاه عشق و ایمان و رشادت را در وجود من پرورد و دست مرا گرفت و از منجلاب شرک و دنیا پرستى نجاتم داد و به من توفیق داد تا عمرم را در جبهه‌هاى نور و سنگرهاى مبارزه با دشمنان خدا و اسلام بگذرانم و ثناى بى‌کران او را که به من توان عطا فرمود تا مرارتهاى رهسپارى راهش و مشکلات رسیدن به لقایش را با عشق به او و ایمان به حقانیت امام بر حقم تحمل نمایم و راه پرپیچ و خم زندگى را که شیطان هزاران دام در آن پهن کرده با لقاء به الله به پایان برسانم.
    بار الها ، خداوندا ، دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنى بخشم، خودم تنها بسوزم. خدایا، من شمعم، مى‌سوزم تا راه را روشن کنم فقط از تو مى‌خواهم که وجود مرا تباه نکنى و اجازه دهى تا آخر بسوزم و خاکسترى از وجودم باقى نماند. خدایا، به میدان مبارزه آمدم تا با دولتهاى متحجر که دولتهاى بزرگ پشتیبان آنهاست دست و پنجه نرم کنم در حالى که از ضعف مادى خود آگاهم و به اسلحه شهادت مجهزم و با ایمان و عشق به میدان آمدم. از تو اى خداوند منان، مى‌خواهم که شهادت را نصیبم بگردانى. خدایا، من دلسوخته‌ام از دنیا، وارسته‌ام از همه و نیز خود دست شسته‌ام و دیگر از کسى و چیزى بیمى ندارم و از همه مال و منال دنیا دل کنده‌ام. از تو اى خداوند منان، مى‌خواهم که شهادت را اگر مصلحت مى‌دانى نصیبم بگردان. خدایا، من دلم مالامال عشق به رهبر است. خداوندا ، او جوانان ایران و من را نجات داد، من که نتوانستم از او تشکر کنم. خدایا، تو در عوض جهادى که من در راه تو مى‌کنم ( انشاء الله خالى از ریا باشد ) و جانم را که در راه تو مى‌دهم تو در عوض همه اینها به امام ما طول عمر و سلامتى عنایت بفرما و از عموم مردم مى‌خواهم از امام امت تا آخرین قطره خونشان دفاع کنند چون امروز این انقلاب ما با خون هزاران شهید آبیارى شده و هر روز به تعدادى از شهدا اضافه مى‌شود، خون این شهیدان جواب هل من ناصر ینصرنى حسین زمان این بیدار کننده امت مى‌باشد و هر شهید پیام مى‌دهد که پیرو خط امام و اسلام باشید و در راه نابودى منافقین بکوشید.
    پروردگارا ، خداوندا ، اى ایزد منان، تو را سپاس و ستایش مى‌کنم که صراط مستقیم یعنى راه اهل بیتت را به من شناساندى و هدایتم کردى تا دنباله‌رو راه انبیاء و اولى الامر آنها باشم.
    مادرم و پدرم، هم اکنون که من به نداى هل من ناصر ینصرنى حسین زمان لبیک مى‌گویم و به صورت داوطلبانه و مشتاقانه به جبهه حق علیه باطل مى‌شتابم. از شما برادران و خواهرانم و دیگر قوم و خویشانم مى‌خواهم که یک وقت خدشه‌اى در دلتان راه ندهید که دورى شما مرا از وظیفه‌اى که به عهده‌ام گذاشته شده غافل شده‌ام اگر این فکر را بکنید این بى‌نهایت بى‌مهرى است چون فرزندى که سالها در سایه تربیت چنین پدر و مادرى بزرگ شده باشد هیچ گاه سخنان مهر انگیز که سعادت دو جهان را ارزانى دهد از یاد نخواهم برد. پدر و مادر عزیزم، از شما مى‌خواهم که اگر شهادت نصیبم شد در شهادت من ماتم نگیرید بلکه صبر و پیشه کنید چون این راهى را که من انتخاب کرده‌ام راه یگانه پاسدار کربلا حسین بن على (ع) است که براى احقاق حق مستضعفین از مستکبرین خون خود و همراهانش را در این راه داده است و راه على (ع) آن الگوى هدایت در جهان است که مى‌فرماید : جهاد درى از درهاى بهشت است که به روى بندگان ویژه خدا باز مى‌شود.
    خداوندا ، اى یارى دهنده قرآن و اسلام و مسلمین، از تو مى‌خواهم که مرگم را در رختخواب قرار ندهى بلکه مرگى را نصیبم کنى که در آن افتخاراست یعنى کشته شدن در راه هدفم اسلام. خدایا ، بار الها ، ما را همچون موج دریا، خروشان

    کن و همچون کوه استوار گردان و همچون درختى پر ثمر قرار ده. خداوندا ، اى کسى که رحمان و رحیمى، من تو را حمد و سپاس مى‌گویم که این راه را به من نشان دادى تا که در راه مقدست دفاع کنم و از آن کسانى نباشم که همیشه مى‌گفتند اى کاش ما در زمان امام حسین (ع) مى‌بودیم و او را یارى مى‌کردیم. اگر شما راست مى‌گوئید الان هم با زمان امام حسین (ع) هیچ فرقى ندارد اگر راست مى‌گفتید الان جبهه‌ها را پر کنید و در پشت جبهه هم کمک کنید و نگذارید اسلام غریب و بى‌یاور باشد. پروردگارا ، زبانم از گفتن قاصر است و با این زبان الکن نمى‌توانم سخن بگویم پس تو خود چگونه سخن گفتن را به من بیاموز و شور و شوق عشق مناجات را در دلم بپروران.
    پروردگارا ، به خانواده‌هاى معظم شهدا اجر و صبر کامل عنایت فرما و ما را جزء رهروان راستین مکتب خونین حسین بن على (ع) قرار ده و به ما و همه نیرویى عطا فرما تا بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم.


    خاطره ۱:

    در تابستان ۱۳۶۵ صدام با کمک منافقین کوردل،طی یک عملیات غافلگیرانه،مهران را تصرف کرد.بلافاصله رزمندگان اسلام طی عملیات کربلای یک،پاسخ دندان شکنی به متجاوزان عراقی دادند و علاوه بر مهران،ارتفاعات استراتژیک قلاویزان در غرب مهران را نیز آزاد کردند و تعداد زیادی از نیروهای متجاوز را هلاک یا دستگیر نمودند.

    اهمیت این ارتفاعات نه چندان بلند و تپه مانند به حدی بود که در اختیار هر طرفی که بود بر کل منطقه ی مهران و عراق از جمله شهرهای بدره و زرباتیه ی عراق مسلط بود.اجساد متعفن عراقی ها در همه جای این ارتفاعات دیده می شد.در روی این ارتفاعات دو سنگر به عنوان دیدگاه وجود داشت؛یکی به نام دیدگاه مهدی و دیگری به نام دیدگاه ناصر که توسط مرکز دیده بانی کنترل و پشتیبانی می شدند.

    دیده بانها با دوربینهای خرگوشی،نیروهای عراقی را شبانه روز زیرنظر می گرفتند.مقر اصلی نیروها،لشکر ۵ نصر بود که در پادگان ظفر در چند کیلومتری شهر ایلام مستقر بود.شهید حسین صفری یکی از نیروهای دیده بانی لشکر بود که کار نظارت را بر منطقه قلاویزان عهده دار بود.

    در یکی از روزها،هنگام عصر،که ما در پادگان ظفر ایلام مشغول استراحت بودیم دیدم که حسین از دور می آید و شلوار نظامی بسیار تنگ و کوتاهی پوشیده که حدود ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتر از ساقهای پایش بالاتر بود.من هنوز که او را از دور دیدم،خنده ام گرفت و حسین خودش هم از وضعیتش خنده اش گرفته بود.من گفتم:حسین این چه وضعیه؟! وی در حالی که می خندید به من گفت:«شلوار ندارم،چه کار کنم؟ به آنها گفته ام به من شلوار بدهید و گر نه با همین شلوار به خط می روم،آنها هم ندادند».من یک شلوار نو که به من داده بودند به ایشان دادم و گفتم فعلا این را بپوش.گفت:«خودت چی؟».گفتم من از قبل شلوار دست دوم دارم.

    ایشان راهی خط مقدم شد.پس ازچند روز استراحت ،ما دومرتبه راهی مهران شده و در قلاویزان مستقر شدیم.اینبار مسئولیت دیدگاه ناصر را به من سپرده بودند و سه دیدبان دیگر با من بودند و حسین در مرکز دیدبانی،مستقر و کار هماهنگی و نظارت بر ما را عهده دار بود.

    ما در این ارتفاعات چون بر عراق مشرف بودیم،هر تحرکی که عراق داشت را با آتش ادوات سرکوب می کردیم؛به طوری که عراق در طول روز کاملا زمینگیر بود و برای جابجایی،از شب استفاده می کرد.در روز وقتی عرصه بر عراق تنگ می شد،شروع به آتشباری شدید منطقه می کرد؛به طوری که نیروها مجبور می شدند به سنگرها بروند.در یک روز در هوای گرم مردادماه،مانند باران،گلوله می آمد.در هنگام گلوله باران ما صدای موتور تریلر را شنیدیم.چون مسئولیت دیدگاه با من بود بلافاصله اسلحه را برداشتم و بیرون آمدم.حسین را دیدم که با تریل آمده بود.من از شجاعت ایشان شگفت زده شدم و به ایشان گفتم:حالا چه وقت آمدن است؟صبر می کردی آتش تمام می شد!اگر به فکر خودت نیستی به فکر پدر و مادرت باش!جواب ایشان و زبان حال آن عزیز در آن موقع این شعر بود:

    مرا سرمست و شیدا آفریدند سراسر شور و غوغا آفریدند

    چنانم بلبلی مدهوش و عاشق مرا مشتاق گلها آفریدند

    گل من را ز عشق تو سرشتند چو مجنون بهر لیلا آفریدند

    نه این خاک است منزلگاه چون من مرا از بهر آنجا آفریدند

    من و ترس و سلاح دشمن دون! فدای پور زهرا آفریدند

    مرا با عشق حیدر شیر دادند به سربازی مولا آفریدند

    ز سر من کسی آگه نباشد که عشق اندر دل ما آفریدند

    اگر چه زادگاهم هست خانیک بهشتم بهر مأوی آفریدند

    به قاب دلربای آفرینش مرا چون خال لبها آفریدند

    باری پس از پایان مدت اعزام ما به فردوس برگشتیم و در زمستان سال ۶۵ بود که مرحوم غلامحسین عبدی بعد از عملیات که آمده بود به من گفت که حسین شهید شده ولی خبر شهادت ایشان پخش نشده بود.پس از چند روز که به مدرسه امرودکان رفتم،آقای علی اکبر دولتخواه،همکار گرانقدر ما در حالی که اشکهایش سرازیر بود به من گفت:دیدی حسین عاقبت کار خودش را کرد و شهید شد.روز بعد این عزیز بر روی دست مردم گریان تشییع شد.


    خاطره۲

    به نام خدا

    صدای سفیر گلوله ها تمام سکوت دشت پر از آب را مواج کرده بود.با فرودآمدن هر گلوله به زمین نوعی دلهره به همراه انتظاری کشنده مرا وادار به کنجکاوی می کرد،زیرا در باران گلوله ها و صداهای مهیب ناشی از انفجارهای پی درپی شاهد پرپر شدن دوستانم می بودم.فضای دود و گلوله ،بوی باروت و خون،متفاوت از حرفهای احساسی پشت جبهه و تعریف از شهید و شهادت جلوه می نمود.

    از کلاس درس سوم راهنمایی شهید رسولی مشهد مقدس ،به هوای شرکت در عملیات والفجر ۸،سر از مناطق جنگی واقع در جزایر مجنون درآورده بودم.در محل استقرار ما خط پدافندی در میان آبهای جزیره وجود داشت.در موقع اعزام از مشهد مقدس با سه تن از بچه های فردوس آشنا شدم و این زمینه ی آشنایی با شهید محمدحسین صفری را برایم فراهم نمود

    .پس از طی مسافتی به منطقه عملیاتی رسیدیم و در آن محل با شهید صفری ملاقات نمودم.سنگ استقرار شهید همجوار سنگر ما بود.خط دفاعی محل استقرار ما شامل ۱۴ سنگر به نام ۱۴ معصوم بود.در این محل وظیفه ما نگهبانی در ساعاتی خاص،با فاصله های زمانی معین بود.شهید صفری به عنوان دیده بان هدایت نیروهای خودی جهت اجرای آتش توپخانه به مواضع دشمن را بر عهده داشت.محل استقرار شهید تقریبا نزدیکترین نقطه به مواضع دشمن بود،به طوریکه گاهی اوقات نفرات دشمن با چشم غیرمسلح هم قابل دیدن بودند.

    در گراههای بسیار دقیق که آتشبار خودی مخابره می نمود تلفات قابل ملاحظه ای بر پیکره دشمن وارد می شد و از شدت آتش دشمن می شد فهمید که دشمن ما قصد انتقام گیری از چشم تیزبین دیده بان سپاه اسلام را دارد. لذا مدتی پس از اجرای آتش توسط نیروهای خودی که با هدایت شهید صفری انجام می شد باران گلوله را شاهد بودیم.

    در چنین مواقعی شهید صفری لبخندی از رضایت بر لب داشت چرا که عصبانیت دشمن حاکی از موفقیت آتش ما می نمود.

    وعلی رغم جابجایی های مکررتوسط دشمن باز هم شهید عزیز باتلاش خستگی ناپذیرونسبت گراهای جدید امان رااز دشمن گرفته بود .

    سنگردیده بانی شهید صفری محل امنی برای مأموریت دیده بانی بود.سنگری باسقف پوشیده از الوارهای قطور چوبی با دریچه ای کوچک جهت دید زدن بر مواضع دشمن با دوربین وثبت گرا های درخواستی ،اما این مکان علی رغم امنیت نسبی که داشت قدرت مانور دیده بان را محدود می نمود .

    درب ورودی این سنگربه کانال منتهی می شد وبرای این که بتوان وسعت میدان دید جهت امورات دیده بانی را افزایش داد شهید صفری بر روی الوار ها قرار می گرفت وبی مهابا وبا شجاعت وصف ناشدنی بدون توجه به تهدید دشمن به کار خود مشغول می شد .

    تقریبا تمام دوستانی که در آن محل بودند،از جمله حقیر،به شهید صفری توصیه می نمودیم به لحاظ خطرات احتمالی از قرارگرفتن بر روی سنگ خودداری نماید؛اما ایشان در جواب می فرمود«داخل سنگر برایم مثل زندان است و اشراف به محیط اطراف ندارم و اگر کوتاهی نمایم تسلط دشمن با استقرار ادوات جنگی روزافزون خواهد شد».

    به هر تقدیر در بالای این سنگر که نسبتا در دید دشمن نیز بود بیسیم و قب نما و دوربین و هر چه که برای یک دیده بانی لازم است ،وجود داشت و این عمل شهید باعث شده بود تعداد شکار تانکها و سرنگونی دکل نگهبانی دشمن و نیز تلفات نیروی انسانی آنها افزایش چشمگیری داشته باشد.

    اما این موفقیتها زمینه ای شد تا شهید صفری از زندان دنیا به ملکوت اعلی پر بکشد.همانطور که عرض شد دوستان حاضر در آن محل بارها و بارها به ایشان توصیه می کردند که بیشتر مواظب خودش باشد.ولی پاسخ او همیشه یک لبخند بود.

    حسین آقای شهید ما ترس و دلهره ناشی از جنگ از وجودش رخت بر بسته بود.روز حادثه ۲۶/۱۱/۱۳۶۵ وقت صرف نهارحسین آقا مسئول پهن کردن سفره بود.غذا را برای ما چید و گفت برای چند دقیقه می رود بیرون.در آن لحظه صدای انفجارهای مهیب هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و ما منتظر ورود ایشان جهت صرف نهار بودیم که به یکباره یکی از رزمندگان با سر و صورتی خونی وارد سنگر شد و این حکایت از ماجرایی تأسف بارمی نمود.به اتفاق یکی از دوستان بلافاصله خود را به بیرون سنگر رساندم.صحنه ای غیرقابل وصف بود؛ترکش خمپاره به سر شهید صفری اصابت کرده بود بطوریکه نصف سر شهید بر تن و نصف دیگر داخل کانال پریده بود.در آن لحظه سکوتی مرگبار تمام فضا را گرفته بود.حسین آقای ما با نصف سر که از قسمت گردن به بدنش وصل بود به سمت قبله به صورت نشسته به سنگر تکیه داده بودو قسمت دیگر سر به طرز عجیب از وسط سر بریده شده بود که تصورم این بود که این دو قسمت سر شهید را میتوان به هم ملحق نمود.

    برای به ثمرنشستن حاکمیت دین در جامعه در طول تاریخ رشادتها و شهادتهای گوناگونی بوده است.امید است ما رهرو خوبی برای این عزیزان باشیم.

    توضیح(۱):قطعا این مطالب را اگربرای فردی که مهارت در نوشتن دارد بازگو می نمودم شاید بهتر می بود ولی بضاعت حقیر همین اندازه بود.تلفن تماس ۰۹۱۵۳۳۵۴۸۳۲

    توضیح (۲):حسین آقای شهید همچنان دیده بان است اما با وسعت جامع تر.او نظاره گر اعمال من و شماست و گزارش آن را به محضر حضرت ولی عصر(عج)می دهد.او در محضر مبارک حضرت حجت با همان لباس سبز سپاه انجام وظیفه می نماید و هیچگاه لبخند از روی لبانش دور نمی گردد مگر اینکه گراهای ما خدای ناکرده ناجور باشد.

    شهید صفری دیده بان تیزبین سپاه اسلام ذخیره ای برای حضرت حجت است.تا در موقع قیام حضرت با فعالیت مثال زدنی اش دشمنان اسلام را به زانو درآوردو جان دادن در بستر برای فردی مثل حسین صفری بسیار بعید می نمود.اجر و مزد او همان در خون خود غلطیدن بود.

    یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

    همراه جامانده از قافله ایثار و شهادت الحقیر رمضان خجسته


    تصویر